حالم یه کم خوبه
  نويسنده: لیدا رشیدی 

اگه حالم یه کم خوبه، اگه دوباره می خندم
اگه تموم درها رو، رو بغض و گریه می بندم

اگه تو حجم این خونه، هوای جمعه سنگین نیس
اگه بند اومده بارون از این چشمای دائم خیس

 واسه اینه که دست تو، تو تنهایی من دست برد
با اسم خوب تو انگار،تموم سختیا خط خورد

دیگه کابوس و بی خوابی داره از تو شبام می ره
تو لحظه ی سقوط انگار یکی دستامو می گیره

مدام آینه ی دیواری داره پُر می شه از خنده
چه حس خوبیه "هر روز...قرار روز آینده"

نمی دونم چی شد اما، ازین که هستی خوشحالم
چه پاییز قشنگیه توی تقویم امسالم 

  • نوشته شده در  ۱۳٩٢/۱٢/٢٠ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ نظرات ()

  • مخروبه ی درد
      نويسنده: لیدا رشیدی 



    دارم عکس می گیرم واسه مجله
    از این ویرونی تو غباری از خاک
    درست تو نقطه ی طلایی کادر
    یه پیرمرده با چشمای نمناک

    نشسته روی خشتای شکسته
    دارم زوم می کنم روی نگاهش
    یه لحظه رو به دوربین سهم من شد
    نگاهی که پر از عجزه و خواهش

    با هر کلیک می فهمم کشف تازم
    یه کاندید قوی تو جشنواره س
    یه سوژه ی پر از جنجال می شه
    نگاه پیرمردی که آواره س

    حالا اشکاش داره می چکه رو خاک
    یه دنیا بی کسی از این جا پیداس
    می دونم که باید حرفه ای باشم
    شکار لحظه ها درست همین جاست

    زمین می لرزه بازم یا دل من
    که این تصویر داره هی تار می شه
    تموم حس همدردیم با این غم
    خلاصه تو یه نخ سیگار می شه

    چه سخته ذره ذره جمع کردن
    تمومش رو توی یه لحظه باختن
    می دونم این جهنم رو نمی دید
    اگه خونه ش رو محکمتر می ساختن

    باید یه عکس واضح تر بگیرم
    از این ویرونی و مخروبه ی درد
    شاید تصویر این خونه خرابی
    روی احساس بعضی ها اثر کرد 

  • نوشته شده در  ۱۳٩٢/۸/٢٧ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ نظرات ()

  • دیوار سکوت
      نويسنده: لیدا رشیدی 



    زندگیم شده یه فیلم صامت
    به سکوت بدجوری عادت کردم
    انتخاب بین بد و بدتر بود
    که به تنهایی قناعت کردم

    نمی خوام هیشکی کنارم باشه
    دیوار سکوتمو بشکافه
    وقتی هرکی می گه دوستم داره
    یه طناب دار واسم می بافه

    توی شهری که جون گنجشکاش
    مفته و اندازه یه سنگ می شه
    به چه دردی می خوره آزادی
    این جا حتا نفسم تنگ می شه

    ساده بودم و گناهم این بود
    که مترسکا رو باور کردم
    وقتشه که باورام ویرون شه
    دیگه دنبال خودم می گردم 

    من پای تنهاییام وایسادم
    مث کرم تو پیله ی ابریشم
    وقتی بارون چشام بند اومد
    می تونم دوباره آفتابی شم 

  • نوشته شده در  ۱۳٩٢/٧/۳ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ نظرات ()

  • فاحشه
      نويسنده: لیدا رشیدی 



    با کفشای پاشنه بلند، با رژ قرمز غلیظ
    کنار یه خیابون و تو فکر یه راه گریز

    دلش یه جای دوری و خودش همین دور براس
    آدما رو نمی بینه نگاش فقط به ماشیناس


    هرجایی رفته واسه کار، ضامن معتبر می خوان
    بس که غریب بوده همه، مردا به چشمش آشنان

    این جا تو بی ستارگی تو قحط نور و آیینه
    چیزی که سوسو می زنه فقط چراغ ماشینه


    توی ذهنش حضور یک مَرده
    که رو هر تخت با اون هم آغوشه
    واسه بچش تنش رو که سهله
    حاضره که خداشو بفروشه

     

    نسخه ای که تو کیفشه، یخچالی که زار می زنه
    واسه همینا روز و شب، رویاهاشو دار می زنه

    از رو غرورش رد می شه، یه ماشین شاسی بلند
    یه مرد با دندونای زرد،بهش می گه خلاصه چند


    توو ماشین شاسی بلند، پشت چراغ قرمزه
    دلش می خواد که زندگیش، عوض شه با یه معجزه

    تو فکر اینه که اگه ، بهش می گن یه فاحشه
    مردی که با اون می خوابه قراره اسمش چی باشه

    اسفند نود ویک

  • نوشته شده در  ۱۳٩٢/۱/٢٩ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ نظرات ()

  • آخرین تانگو
      نويسنده: لیدا رشیدی 

     

     

     چه قد خوبه که با بوسه،دارم چشماتو می بندم
    می دونم دیگه آرومی، دارم تو گریه می خندم

    چه قد خوشحالم از این که، کنارت زندگی کردم
    می دونستم نمی مونی، ولی دیوونگی کردم

    می گفتن بعد این دوره، تو خوب می شی یه چن وختی
    ولی چشمات بهم می گفت، تمومه دیگه خوشبختی

    چه خوب شد که ازم خواستی، بریم با هم یه جای دور
    توی کیفت کلاگیس و پر از قرصای جورواجور

    چه زیباتر شدی امشب،کلاگیس از سرت افتاد
    یه احساس قشنگ من رو، تو آغوش تو هل می داد

    برای آخرین تانگو، تموم سعیتو کردی
    یکی زودتر باهات رقصید، عجب دنیای نامردی

    چه قد خوبه که با بوسه دارم چشماتو می بندم
    می دونم دیگه آرومی دارم تو گریه می خندم

    لیدا رشیدی،پاییز91 

  • نوشته شده در  ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ نظرات ()

  • سُپور
      نويسنده: لیدا رشیدی 



    یادمه اولین روز دبستان، برای من یه روز تلخ و بد بود
    چه ربطی داش(ت) سؤال از شغل بابا، معلم غیر از این چی رو بلد بود

    کلاس اول و سؤالِ اول، بلند گفتم بابای من سُپوره
    صدای خنده های همکلاسام، بهم یادآوری کرد اشک شوره

    کلاس دوم ومحله ی نو، بابا زودتر باید از خواب پا می شد
    برای دیدن خنده رو لبهام، دو شیفتو مهمونِ آشغالا می شد

    کلاس سوم و باز شغل بابا، دیگه رو این سؤال حساس بودم
    "حفاظت از محیط زیست جوابم"...تا جایی که می شد روراس بودم

    کلاس چهارم و بابای خسته،دیگه خودم ناخن هاشو می چیدم
    یه جاروی بلند کابوس شب هام، آخه پینه ی دستاشو می دیدم

    کلاس پنجم و قبولیِ من،برای امتحانِ تیز هوشان
    صدای خنده ی بابا تو گوشم، دلش می خواس بشم شهردار تهران
    .
    .
    .
    تو یه مصاحبه پرسیده بودن، چه طور این جا رسیدی این قَدَر زود
    تویِ دوربین نگاه کردم و گفتم، "به خاطر بابایی که سُپور بود" 


    درود به همه ی دوستای خوبم
    ببخشید که این روزها نمی تونم ازتون دعوت کنم برای خوندن ترانه هام
    اما همچنان بی نهایت خوشحال می شم اگر مهمان ناخوانده ام باشید...
     

  • نوشته شده در  ۱۳٩۱/٩/۱۳ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ نظرات ()

  • خدایی کن...
      نويسنده: لیدا رشیدی 

    درود دوستان خوبم

    برای این پُست از کسی دعوت نکردم، اما منتظر نظراتتون هستم.

    سپاس


     چه روزایی که دنبال تو می گشتم،نشونی ها برای دیدنت کم بود

    چه دَرهایی که با اسم تو کوبیدم،توی هر مذهبی جای تو مُبهم بود

     

    یکی می گفت فقط تُو آسمونایی، یکی خونه اتُ این جا رو زمین می ساخت

    سرِ بالای دار جُرمی نداش(ت) جُز عشق، خودش فهمیده بود چی رو به چی می باخت

     

    شکستم آخرش حُکمای آیینو، تمومِ شاخ و برگاشو هَرَس کردم

    نشستم بر سرِ سجاده ام اما، فقط اون لحظه هایی که هوس کردم

     

    عوض شد روزگارم وقتی فهمیدم، تو تنها عاشقی هستی که من دارم 

    نه قهاری،نه جباری،ابه غیر ازعشق، به هر اسمی که داری سوءِ ظن دارم

     

    بیا و بعد ازین بازم مدارا کن،بذار دردِ دلامون پیشِ تو واشه

    می دونم خسته ای امّا یه کم دیگه، خُدایی کن تا وقتی نوبتِ ما شه

     


  • نوشته شده در  ۱۳٩۱/٦/٢٥ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ نظرات ()

  • جُدایی
      نويسنده: لیدا رشیدی 

     

     

    تموم باورم بودی، چی کار کردی که دلسردم

    چرا دنبال تو هر شب، تو رویاهام می گردم

     

    چه قَد راه اومدم با تو، چه قَد پاهای من خسته است

    می دونم راه ما با هم، دیگه از هر طرف بسته است

     

    حالا که من نمی تونم، مث تو سرد و مغرور شم

    یه کم بدتر بشی شاید، بتونم از پیشت دور شم

     

     تموم لحظه هام با تو، پُره از حسرت و تردید

    چه قَد تکراریه کارات...به روز خواهش،یه روز تهدید

     

    می دونم عمر عشق ما، همین روزا تموم می شه

    می دونم توی این سرما، نَفَس هامون حروم می شه

     

    یه کم بدتر از این باش و کمک کن تا ازت دور شم

    تو می تونی یه کاری کن...به این جُدایی مجبور شم

     

     

     

  • نوشته شده در  ۱۳٩۱/٤/٢۳ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ نظرات ()

  • فقط تو...
      نويسنده: لیدا رشیدی 

    فقط تویی که این روزا، می شه تو باورم جا شی

    فقط تویی که می تونی، همیشه عاشقم باشی

     

    اگه با نقش یه لبخند، می خوام بگم که خوشحالم

    فقط تویی که می فهمی... چقد خرابه احوالم

     

    نمی گم قسمتم بوده، اگه از زندگی خسته م

    خودم راهو غلط رفتم، خودم بیهوده دل بستم

     

    هوامو داشتی و بازم، هوایی شد دل ساده م

    خیال کردم با یه عشقِ...زمینی تا ابد شادم

     

    تو از اون بالا دیدی که...چه جوری پاش وایسادم

    گرفتی دستمو وقتی...که از چشماش اُفتادم

     

    می خوام از هر چیزی جز تو، دلم خالیِ خالی شه

    می خوام که بعد از این با تو..همه چی خوب و عالی شه

     

    نمی شه هیچ کسی جزتو، دیگه تو باورم جا شه

    نمی تونه کسی جز تو، همیشه عاشقم باشه

     

     

     

  • نوشته شده در  ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ نظرات ()

  • یه وقتایی
      نويسنده: لیدا رشیدی 

    بهت گفتم یه وقتایی،یه کم تنها شدن بد نیست

    یه کم احساس دلشوره،واسه عشقی که شاید نیست

     

    بهت گفتم که بیزارم،از این روزای تکراری

    از این که پای هم موندن،بشه یه رسم اجباری

     

    ندیدی خستگی هامو،خیال کردی ازت سیرم

    تو رفتی و نفهمیدی، شاید بهونه می گیرم

     

    حالا این خونه ی خالی، واسَم مثلِ یه تابوته

    چشام دنبال تو هر شب، تُو فال چایُ و تاروته

     

    هوای خونه ابریه،همَش شعرام تَر می شه

    با هر تیک تاک این ساعت،داره گوشام کَر می شه

     

    بهت گفتم "یه وقتایی"، نه این که بی خیالم شی

    می خواستم بعدِ این حرفا، شریکِ حس و حالم شی

     

  • نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱۱/٢ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ نظرات ()

  • زن
      نويسنده: لیدا رشیدی 

    از اون وقتی که اولین گناهو

    نوشتن پایِ زن،قصه ش همینه

    یه تبعیدی با اعمالِ شاقه

    به خاکِ سردی که اسمش زمینه

     

    هنوز اما برای اون سؤاله

    که تاوانِ یه سیب اِنقد عذابه؟

    مگه مردی توو این بازی نبوده

    که سهم زن شده هر چی سَرابه

     

    توو هر جایی از این دنیا که باشه

    قوانین ضد اون تعریف می شن

    یه جا چادر می شه اجبار دینُ

    یه جا آزادیاش تحریف می شن

     

    یه جا با سنگی از جنس تعصب

    به جرم عاشقی محکوم می شه

    یه جا بین هواهای کثیفه

     از این آلودگی مسموم می شه

     

    هنوز اما زنِ غمگینُ خسته

    می تونه مث یه فرشته باشه

    فقط می خواد نمازی که می خونه

    قنوتش رو خودش نوشته باشه

     

    هنوزم نبض هستی دست اونه

    نباشه زندگی تعطیل می شه

    برای اینهمه رنج و تحمل

    بهشت از نو براش تشکیل می شه

     

     

  • نوشته شده در  ۱۳٩٠/٩/۳ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ نظرات ()

  • جَنگِ سکوت
      نويسنده: لیدا رشیدی 

    چرا هیچ حرفی نمی زنی؟بگو!

    سَرَم از سکوت ِ تو درد می کنه

    کاش می فهمیدی که این لجبازیات

    داره کم کم منو دلسرد می کنه

     

    چراغای خونه خاموش شدنُ

    اینجا هیچ نشونی از زندگی نیست

    بسه دیگه این همه یه دندِگی

    آخه این که رسمِ مردونگی نیست

     

    تختِ خسته از منُ شب گریه هام

    بالش خیسی که طاقت نداره

    می دونی چقد بدهکاری آخه

    دلِ من به قهرت عادت نداره

     

    تو به خاطر غرور لعنتی ات

    نمی خوای جَنگِ سکوتُ ببازی

    اما ترس من از  اینه  نتونی

     همه ی ویرونیا رو بسازی

     

    بیا تا دیر نشده یه کاری کن

    خودمو کنار تو پیدا کنم

    بذار خورشید از نگاهت بتابه

    من می خوام پنجره ها رو وا کنم

     

     

  • نوشته شده در  ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ نظرات ()

  • دُچار
      نويسنده: لیدا رشیدی 

    بین مون فاصله ای نیس

    همه دلخوشی م همینه

    جای حرف ِ دلم اما

    این روزا یه نقطه چینه

     

    دیگه حتا نمی فهمی

    که نگام پُر از گلایه س

    چه جوری بهت بگم که

    بودنت مث یه سایه س

     

    خسته ای از آشناها

    با غریبه ها می جوشی

    بودنِ من واسه ی تو

    چن تا میس کاله رو گوشی (miss call)

     

    یادته می گفتی با من

    همه ی دنیا رو داری؟

    تو که دنیامو گرفتی

    دیگه از چی بی قراری؟

     

     درد ِمن از قفسم نیس

    اگه حس ِ گریه دارم

    نمی خوام غم زده باشه

    دلی که بهش دُچارم

     

     

  • نوشته شده در  ۱۳٩٠/٦/٢٠ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ نظرات ()

  • خیانت
      نويسنده: لیدا رشیدی 

    هوای شهر سنگینه،از این عشقای پوشالی

    به ظاهر  لیلی و مجنون،دِلای سرد و توخالی

     

    دیالوگ های عاشق ها،همه تکراری و پوچه

    کی می دونه نشونی از،شبِ مهتابی و کوچه

     

    خیانت حُکم و آئینِ توو این بازارِمکاره

     چرا توو قصه مون شیرین،رُل اسطوره رو داره؟*

     

    توو لغت نامه ها باید،به فهم واژه ها شک کرد

    یه منشور جدیدی رو،از این روزا می شه حَک کرد

     

    چقد می ترسم از این که،نمادِ عشق مثلث شه

    خیانت پیشگی آخر،یه مفهوم مقدس شه

     

    شاید از آه شیطونه،اگه دنیای ما بَد شد

    که اون سجده به غیر عشق،نکردُ از بِهـِش(ت) رد شد

     

     *الهام گرفته از شعر شیرین سروده سیدمهدی موسوی

     

     

     


     

  • نوشته شده در  ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ نظرات ()

  • بلاتکلیف
      نويسنده: لیدا رشیدی 

    نمی فهمم چه حالی ام که حتا

    زمین می چرخه،من دلگیر می شم

    دیگه فصل بهارم دوست ندارم

    آخه می گه که دارم پیر می شم

     

    برای کوره راههایی که رفته م

    بدهکاری به این پاهای خسته م

    حالا برگشتم و دارم می بینم

    چه پلهایی که پشت ِسر شکسته م 

     

    پشیمونم از عمری که گذشته

    بلاتکلیف و سر در گم همیشه

    توو خوابم باغ سبزی دیده بودم

    توو تعبیرش تبر شد سهم ریشه

     

    توو این روزا که دلگیرم و خسته 

    تو بازم پیش رویاهات نشستی

    دلم می خواد بپرسم خوب ِدیروز

    هنوز توو فکر این دیوونه هستی

     

    تو حالم رو نمی فهمی،من این جا

    کنارِ این جماعت توو عذابم

    دلم می خواد برای هر سلامی

    خداحافظ بشه تنها جوابم

     

     

     

  • نوشته شده در  ۱۳٩٠/٤/۳۱ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ نظرات ()

  • تاوان
      نويسنده: لیدا رشیدی 

    خیلی وقته نمی بینه که حضورش مثِ سایه س

    خیلی وقته نمی فهمه،همه،حرفاشون کنایه س

     

    خیلی وقته که تظاهر،شده کار شبُ روزش

    وعده های سرِ خرمن،حرفِ دیروز و هنوزش

     

    حاضره هرچی که داره، واسه نشئگی ش ببازه

    بعد بشینه توو خیالش، آرزوهاشُ بسازه
     

     با حماقت،بی تفاوت...دفتر عشقشُ بسته

    نمی فهمه یه فرشته س،اونی که به پاش نشسته

     

    واسه توجیه گناهش، همیشه فکر بهونه س

    واسه آرامش بیشتر،چاره غیبت شبونه س

     

    چشای خیس فرشته ش،هنوزم در انتظاره

    اِس اِم اِس هاش بی جوابُ،گریه هاش ادامه داره

     

    بس که کبریت ُ کشیده،بالای(بالهای) فرشته سوخته

    روحشو انگاری دیگه،به خودِ شیطون فروخته

     

    هنوزم باور نداره،که دُچار ِ این قُماره

    می گه تفریحیه اما،زندگی شُ پاش می ذاره

     

    یا باید توو این تعفن دست ُپا زنون بمیره

    یا که بر گرده همین جا...واسه فردا خیلی دیره

  • نوشته شده در  ۱۳٩٠/٤/٧ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ نظرات ()

  • آشتی
      نويسنده: لیدا رشیدی 

    نرنج از من اگه گفتم ازت سیرم

    من این روزا همه اش بهونه می گیرم

    نگو حالا که من زیادی ام می رم

    من از دست خودم خسته و دلگیرم


    من همین زندگی رو دوست دارم

    وقتی که تو هستی حالم خوبه

    با تو آرامش من پا برجاست

    بی تو هر لحظه دلم آشوبه


    اگه این فقط یه عادت باشه

    یا که عشقی پُر حرارت باشه

    واسه من فرقی نداره، می خوام

    بودنت تا بی نهایت باشه


    همیشه وقتایی که غمگینم

    میامُ کنار تو می شینم

    هِی می گم از این و اون دلگیرم

    که بگی غصه نخور شیرینم


    جز تو هیشکی ندیده اشکامو

    تویی که گوش می کنی حرفامو

    همه آرامش من اون لحظه س

    که نوازش می کنی موهامو


    تو خودت بد عادتم کردیُ

    شایدم دیگه زیادی لوسَم

    واسه جبران بد اخلاقی هام

    چشمای قشنگتو می بوسم

  • نوشته شده در  ۱۳٩٠/۳/۱٠ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ نظرات ()

  • گلایه ی خدا
      نويسنده: لیدا رشیدی 

    همین امشب هوس کردم که تا صبح

    پای حرفای تو بیدار باشم

    تو هم انگار دلت خیلی گرفته

    بزار جامون عوض شه من خدا شم


    می گی عشق تو رو آدم نفهمید

    نخواستش تو وجود تو فنا شه

    تموم ماجرای سیب و شیطون

    بهونه ش بود که از بهشت رها شه


    حالا روی زمینم بی قراره

    سَر ِ هر چیزی از تو گله داره

    میدونه این جا هم هواشو داری

    دیگه دست از سَرِت بر نمی داره


    تعجب می کنی از اینکه بازم

    نفهمیده که عشقت چاره سازه

    گاهی با رشوه و گاهی با گریه

    می خواد توی بهشتت قصر بسازه


    می گی غمگینی از اینکه می بینی

    چقد راه تو رو دشوار کرده

    "صراط مستقیمت" رو پیچونده

    سَر ِعاشقتو  بَر دار کرده


    فرشته هات که گفتن بی نتیجه است

    تو گفتی "بارک الله"،پاش نشستی

    خودت ای مهربون ِنازنینم

    امیدت رو به این دیوونه بستی


    تو گفتی آخر این قصه خوبه

    "خلیفه"ات که هنوز مست غروره

    می گی چیزی نمونده تا بدونه

    که عشقت آخرین راه عبوره


    نمی دونم که  این دردِ دِلا رو

    تو گفتی یا همه ش  خیال ِ من بود

    همین امشب نگفتم "حمد" و "سبحان"

    ولی مستیِ وصلت  مال ِمن  بود

  • نوشته شده در  ۱۳٩٠/٢/۱٤ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ نظرات ()

  • پشیمونم
      نويسنده: لیدا رشیدی 

     با این بُغضی که همرامه
    یه چن(چند) وقتیه می جنگم
    نه راضی میشه برگرده
    نه می باره دلِ تنگم

    پشیمونم از احساسی
    که از عشقت حذر می کرد
    اَمون از چشم شوری که
    رو قلبم داش(داشت) اثر می کرد

    یه شَک،شد باورم انگار
    یا شاید، باورم شَک شد
    بُتِ نشکستنیِ  من
    واسه م یکهو مترسک شد

    دیگه خسته م  از اون روزا
    که دور بودم از آغوشت
    می خوام باز اسم من باشه
    روی  لبهای خاموشت

    می خوام سیراب شَم از عشقت
    که تنهاییم نشه تکرار
    می ترسم از سرابی که
    کمینه پشت این دیوار

    خودت دیدی که دنیامون
    بدون هم چه غمگینه
    من وُ یک باور ساده
    تموم خواهشم اینه

  • نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱/۳۱ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ نظرات ()

  •